دوران نقاهت
بمیرم واستون.البته واسه خودم هم بمیرم.سه هفته تمام بی خوابی همراه با سرما خوردگیم رو بدون استراحت پشت سر گذاشتم.اول محمد رو بردم دکتر.تب کرده بود .دکتر گفت مادر زودتر علائم بیماری رو درک میکنه.فعلا"مشکلی نداره.سه روز بعد طهورا سرما خورد.اینبار طهورا رو بردم.خدارو شکر زود بردمش و جدی نشد.به دکتر گفتم به پسرم هم همین دارو رو بدم؟گفت:خودت می دونی.کاش می بردمش.
شب خوابونده بودمش که دیدم بیدار شده.شیر بهش دادم خوابش برد اما سرم رو پایین نذاشته بودم که دوباره بیدار شد.شیر خشک دادم باز تکرار همون ماجرا.بلند شدم که بغلش کنم دیدم پسریم داره تو تب می سوزه و لج افتاد و شروع به گریه کرد.سریع لباسش رو در آوردم و استامینوفن دام بهش.روپام گذاشتم و بالشت تبش رو دور یه پارچه پیچیدم و رو تنش قرار دام تا تبش پایین بیاد.اونقدر تبش بالا بود که پوست نازکش سرما رو حس نمی کرد با اینکه دستام از سردیش کرخت شده بود.تقریبا"حوالی 5 بود که خوابید و تبش کم شد.مامان هم که تا صبح پیشم نشسته بود محمد رو ازم گرفت تا استراحت کنم.فردا صبح نتونستم دکتر خودش رو پیدا کنم.این بار هر دو رو بردم پیش یه دکتر قدیمی.پسریم دو تا آمپول زد.ولی مردانه ایستاد و فقط یکم گریه کرد.وقتی سوزن آمپول داشت تو باسنش فرو می رفت انگار وجودم داشت تکه پاره می شد.خلاصه تا یه چند روزی کلا" رو پا بودن تا خوب بخوابن و اذیت نشن.تاسوعا و عاشورا رو خونه بودم.من و بابایی با بچه ها و البته مادرجون.رنگ و روی صورتشون مثل گچ سفید بود.اوضاع عمومیش که بهتر شد مسئله گرفتگی بینی و نفس نداشتن پیش اومد و گریه های تو خواب که الان اوجش رو دارم می بینم.خداییش پوآر بینی معجزه می کنه.کارم تو کل روز بینی گرفتن بود.والان تقریبا"سه هفته ازاین روزهای کذایی می گذره و دردونه هایمامان خیلی بهتر شدن.خداکنه هیچ بچه ای مریض نشه.
جدا از خستگیش که می گذره.بچه اذیت می شه.نمی تونه حرف بزنه و فقط گریه می کنه.محمد وقتی گریه می افتاد دیگه ول نمی کرد انگار خودش نمی تونست جلوش رو بگیره و چون صداش هم گرفته بود با بی حالی ناله می کرد.به همین خاطر یک سره رو پا بود تا لج نکنه.پسرم بهت افتخار می کنم که این دورام رو سپری کردی و مقاومت کردی.دخترم بهت می بالم که تو گریه های برادرت ،آرام بودی و مادر را یاری کردی.برادر رو ناز کردی و غمخوارشبودی.بهتون می بالم



دوران نقاهت
